تولد دختر عمو اسما
دیشب تولد دختر عمو اسما بود البته اسما کوچولو به تو عزیزکم میگه داداشی و تو به اون میگی آبجی دختر عموی تو دختر خوب ومودبیه و شعر های خیلی قشنگی می خونه و تو رو هم خیلی خیلی دوست داره اسمای گلم امسال ٥ ساله شد و تو برای اولین بار تو جشن تولد اسما حضور داشتی بعد از صرف شام که مراسم شروع شد تو کلوچه عسلی مامانی خوابیدی تو جشن تولد اسما دختر دایی های دو قلوش هم بودند (الهه و ریحانه )اونا هم مثل اسما لباس عروس پوشیده بودند جشن خیلی خوبی بود و به ما هم خیلی خوش گذشت تو سفید بلوری گلم برای آبجی اسمای گلت کادودادی البته تو خواب بودی و مامانی و بابایی زحمتش رو کشیدند تولدت مبارک اسما جون اینم عکسهای آروین با اسما کوچولو و دختر د...
نویسنده :
لیلا و علی
20:46
آروین در اداره مامانی
امروز صبح مامانی تصمیم گرفته به اصرار خاله مینا (همکار مامانی ) آروین کوچولو رو ببره اداره صبح با هم بیدار شدیم و آماده شدیم و بابایی هم زحمت کشید و ما رو برد اداره من احساس می کردم مثل جاهایی که آروین برای اولین بار واردش میشه غریبی میکنه و گریه می کنه ،ولی برعکس پسرم خیلی خوش اخلاق بود و همش می خندید این محیط براش غریبه نبود تو اون نه ماه تو دل مامانی با این محیط انس گرفته بود و همه جای اون رو می شناخت همکار های مامانی خیلی ذوق آروین کوچولو رو میکردند و بوسیدنش و بغلش می کردند اینم چند تا تصویر من رفتم اداره مامانی و رو صندلیش نشستم بعد عکس خودم رو توی مونیتور مامان لیلا دیدم و می خواستم بغلش کنم با خودم فکر کردم یعنی...
نویسنده :
لیلا و علی
17:45
آروین هفت ماهه
آروین عزیزم تو امشب هفت ماهه شدی امروز هفت ماه است که خداوند متعال بهترین نعمت خودش رو نصیب ما کرده ، یک فرشته زیبا و دوست داشتنی بنام آروین آروینم تو هر روز بزرگتر و بزرگتر میشی و صد البته خوردنی تر خدا رو میلیونها بار به خاطر اعطای این نعمت زیبایش شکر می گوییم تو بهترین و زیباترین هدیه خدا به مامان لیلا و بابا علی هستی کلوچه عسلیم و اما تو ... تو پسرک عزیزم این ماه خیلی خیلی رشد کردی می تونی کامل بشینی و تعادلت رو حفظ کنی برای چند ثانیه با تکیه به مبل وایستی می تونی یه کوچولو صحبت کنی در حد اوم اوم اوم اوم ،آآآآآآآآآآآآآآآ،ق ق ق ق ق با فتحه ای ای ای ای و ...در ضمن خیلی هم خوب آواز میخونی کل خونه رو غلت می زنی...
نویسنده :
لیلا و علی
22:00
سال 2012
آروین عزیزم آغاز سال ٢٠١٢ میلادی رو به گل پسری عزیزم تبریک می گم گل پسر قند عسلم داری با سال ٢٠١١ خداحافظی می کنی ...
نویسنده :
لیلا و علی
22:26
شیطنت های آروین کوچولو
بدون شرح عزیزم جلیقه ای که تنت کردی مامانی هفته قبل برات بافته گلم ...
نویسنده :
لیلا و علی
20:10
من پاهام رو می خورم
کلوچه عسلی مامان و بابا مامان همیشه منتظر لحظه ای بود که پسر خوشگلش بتونه شصت پاش رو بخوره و تو عزیز دلم در ٥ دی ماه سال ٩٠ برای اولین بار پاهاش رو بلند کرد و شروع به خوردن پاهاش کرد تصاویر زیر گویای این ماجراست قربون پاهای کوچولوی تو برم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس ...
نویسنده :
لیلا و علی
19:46
اولین یلدا
عزیزم شب یلدا در فرهنگ ما ایرانیها مصادف با آخرین شب پاییز و طولانی ترین شب سال است و ما در این شب به خونه بزرگتر ها می رویم و این شب را جشن می گیریم نماد شب یلدا هندوانه است ما در این شب در کنار بزرگترها هندوانه ،آجیل و خشکبار ،پشمک ،باقلا،لبو و انارو... می خوریم پسرک عزیزم امسال اولین یلدایی بود که تو در کنارمون بودی پارسال در چنین روزی تو عزیزکم تو دل مامانی بودی و ما آرزوی دیدن تو در کنار خودمون رو داشتیم در شب یلدا ما برای نو عروس ها و دامادها خنچه می بریم و امسال اولین سالی بود که عمو حسین به جمع ما اضافه شده و تو به همراه ما برای عمو خنچه یلدا بردیم مامان جون و بابا جون به مناسبت اولین یلدا ی تو گل پسرم برای تو هم خنچه د...
نویسنده :
لیلا و علی
20:47
سفر به جلفا
عزیزکم خاطره ای که ثبت می کنم مربوط به سفرمان به جلفا ست جمعه هفته قبل تصمیم گرفتیم برای گردش به جلفا بریم جلفا یکی از شهرستانهای استان ماست اونجا منطقه آزاد هست و مرز بین ایران و آذربایجان .شهرستانی سراسر مملو از کوهای سر به فلک کشیده سنگی ورود ارس که کاملاً پرآب و خروشان بود صبح ساعت ٥ صبح به همراه باباجون و مامان جون خاله ها و عمو حسین به راه افتادیم جاده خیلی قشنگ بود تو مرند هوا کم کم روشن شد و ساعت ٧ صبح رسیدیم جلفا و رفتیم به آسیاب خرابه واقعاً فوق العاده بود ولی چون هوا خیلی خنک بود نتونستیم تو رو پایین نگه داریم و باباجون تو رو آورد پارکینگ و باهات بازی می کرد تا حوصله ات سر نره من و بابایی ...
نویسنده :
لیلا و علی
13:29











